خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





    روزا گذشت و این آخریا تو خیلی ورجوورجه میکردی تا رسید به  

    اون روز بابایی که از تهران راه افتاده بود مامان جون با خودش برداشته بود و اومد خونه خاله مریم دنبال من 

    پنج شنبه 18 دی ساعت 12و نیم بیمارستان صدوقی اصفهان جوجه پسرم به دنیا اومد 

    ساعت 4 بود که من به هوش اومدم و با هم دیگه رفتیم پیش بابایی 

    وقتی تو رو دیدم وااااااای چقد مو داره و تازه بود که فهمیدم چقد بخیه هام درد میکنه


    این مطلب تا کنون 16 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : ,

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده