جستجو

تبلیغات


    تبلیغات شما در اینجا

    پسرم .
    روز عجیبی بود وقتی که فهمیدم   بار شیشه دارم .. خودم قول دادم خوی و خصلت مادرانه ام رو به پای موجود ۳ سانتی متری ام بریزم ٬ حس کردم خدا  صدام رو شنیده ٬پسرم اون روز  بال گرفتم .....خدای من ثانیه های باور نکردنی عمرم بود .
    روزها گذشت و من و تو بار شیشه ام بیشتر به هم اخت گرفتیم .
    شدیم یه پارچه ...یه تن . تو به من چسبیده بودی .. شدی خون و دل . 
    شدی یک تکه از جونم  .  بود و نبودم .
    دوران رویانی  تو نازنین رویایی بود . شدی تمام غم و شادیم ...شدی خنده و نگرانی ام ....شدی حال غریبی آشنا

    این مطلب تا کنون 28 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ دوشنبه 5 مرداد 1394
    منبع
    برچسب ها : ,

تبلیغات


    Ads

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز جمعه 8 ارديبهشت 1396

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر